تبلیغات اینترنتیclose
داستانک کیسه شن
Banner Image 1
Banner Image 1
Banner Image 1
Banner Image 1
Banner Image 1
Banner Image 1
Banner Image 1

داستانک کیسه شن

نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم

نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم

خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت

من باشم و آن کسی که من می خواهم .....

 

.  .  . **********. . .

 

مردي با دوچرخه همراه با دو کيسه بزرگ به خط مرزي استرالیا مي رسد. مامور مرزي مي پرسد: توي کيسه ها چی داري؟ مرد مي گويد: شن! مامور او را از دوچرخه پياده مي کند و چون به او مشکوک بود، يک شبانه روز او را بازداشت مي کند، ولي پس از بازرسي فراوان، واقعاً جز شن چيز ديگري نمي يابد. بنابراين به او اجازه عبور مي دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پيدا مي شود و مشکوک بودن و بقيه ماجرا... اين موضوع به مدت سه سال هر هفته يک بار تکرار مي شود و پس از آن مرد ديگر در مرز ديده نمي شود . يک روز مامور، آن مرد را در شهر مي بيند و مي گويد: من هنوز هم به تو مشکوکم و مي دانم که در کار قاچاق بودي، راستش را بگو چه چيزي را از مرز رد مي کردي؟

 

قاچاقچي می گوید : دوچرخه !!    !

 

خوب است انسان ها جزیی نگر نباشند و در بعضی مواقع کلیات را فراموش نکنند .

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *

نویسنده : مصطفي | بازدید : | تاریخ : يکشنبه 2 مهر 1391 |